آن بانو شبیه یک دختر جوان تقریباً شانزده یا هفده ساله بود و لباس سفید بلند با نوار آبی رنگ بروی کمر بسته بود و  دو انتهای آن نوار آویزان بود و حجاب سفید و بلندی که تقریباً تمام موهایش را پوشانده بود به سر داشت. پاههایش توسط چینهای لباسش پوشیده شده بود بجز در نوک که در هر دو طرف پاهایش  گل رز زرد رنگی دیده میشد. روی دست راستش تسبیح با زنجیر طلایی و مهره های سفید آن مثل گلهای رز  روی پاهایش درخشان بود.»

در ابتدا دخترها و خانواده هایشان فکر کرد ند که برنادت روح سرگردان دارد و محتاج نیایش و دعا میباشد. چرا که هیچکس "بانو" را ندیده بود. و هیچکس گفتگوی ما بین آنها را نشنیده بود ولی برنادت و آن بانو با صدای رسا با همدیگر گفتگو میکردند.  برنادت خطاب به دوستش جین ودر "Jeanne Vedere " که در یکی از ظهورها همراهش بود گفت: «اگر دستت را دراز می کردی می توانستی او را لمس کنی. ما با صدای رسا با هم صحبت میکردیم مثل حالا که با تو صحبت میکنم.»  ولی جین " Jeanne "  فقط  صدای نا مفهوم را شنیده بود.

از آنطرف مرز رودخانه توینت " Toinette " و جین آبادی " Jean Abadie " برنادت را دیدند که مشغول دعای تسبیح بود و به هیچ وجه به فکرشان  خطور نکرد که او با این بانوی زیبای بهشتی در حال گفتگو است.

جین "Jeane "   گفت: "چه عجوزه ای؟ او باید کلی عصبانی باشد که مجبور شده آنجا دعا بخواند. بایستی خواندن اینهمه دعاها در کلیسا کافی باشد.او را اینجا به حال خود رها کنیم و برویم. هیچ کاری بجز خواندن دعا ازاو بر نمی آید". 

حین برگشتن به طرف غار کوچک و در حالی که مشغول جمع آوری هیزم بودند دو دختر برنادت را دیدند که در اعماق دعا خواندنش بود و با اینکه دوستانش سه بار او را فرا خواندند او همچنان در جای خود ش بی حرکت و مبهوت بود و جوابشان را نداد.آنها  حتی بطرف او خرده سنگ پرتاب کردند بگونه ای که حتی یکی از سنگها به شانه اش اصابت کرد ولی تأثیری نداشت. توینت " Toinette " ترسید که شاید برنادت مرده باشد ولی جین "Jeane " گفت: "اگراو مرده بود به روی زمین می افتاد." همینکه نزدیک برنادت شدند وی بخود آمده و به هر دوی آنان خیره شد.

توینت " Toinette " پرسید: "آنجا چکار میکنی؟"

برنادت جواب داد: " هیچی"

خواهرش با حالت عصبانیت گفت: "عجب خری هستی که آنجا دعا میخوانی".

برنادت جواب داد: "دعا خواندن در هر کجا که باشد چیز خوبی هست."

ادامه مطلب