گردنبند مروارید من

ملانی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود .

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، واقعاً دلش می خواست که آن گردنبند را  مادرش برایش بخرد. پس پیش مادر رفت و از او خواهش کرد که آن گردنبند را برایش بخرد.
  
مادرش گفت: خوب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاد هست.

من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارهایی که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردنبندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه .

ملانی قبول کرد

او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش مقداری پول هدیه می دهد .

بزودی ملانی همۀ کارها را انجام داد و توانست بهای گردنبندش را بپردازد .

وای که چقدر آن گردنبند را دوست داشت .

همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود !

پدر ملانی دخترش را خیلی دوست داشت .

هر شب که ملانی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه ملانی را برایش می خواند .

یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر ملانی گفت :

ملانی ! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم .

پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!

 نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟

نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: "شب بخیر نازنینم"

هفته بعد پدرش مجدداً بعد از خواندن داستان، از ملانی پرسید :

ملانی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم .

پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده !!!

نه پدر، گردنبندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟

نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست

و دوباره روی او را بوسید و گفت "خدا حفظت کند دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی "

چند روز بعد، وقتی پدر ملانی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که ملانی روی تخت نشسته و مضطرب هست .

ملانی گفت : "پدر، بیا اینجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردنبندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت .

پدر با یک دستش آن گردنبند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی چرمی طلایی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردنبند زیبا و مروارید اصل بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ملانی از آن گردنبند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردنبند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد .

عزیزان اگر در زندگی خود توجه کنیم، خواهیم دید که پدر آسمانی ما نیز گنج واقعی برای تک تک ما تهیه کرده است ولی ما انسانها دل به چیزهای بی ارزش بستیم که آنها مانع دیدن گنج واقعی و رسیدن به آن می شوند. زمانی که ما بتوانیم از چیزهای بدل و بی ارزش در زندگی چشم بپوشیم گنج واقعی پدر آسمانی برای ما نمایان میشود.

یاد چیزهایی که از دست داده ایم  بیفتیم شاید مدتها به خاطر آنها غصه خوردیم.

اما اگر نگاه دقیقتری به زندگی خود بیندازیم خواهیم دید که پدر آسمانی به جای آنها چیزهای بهتر و گرانبهاتری را به ما ارزانی داشته است با فهمیدن این موضوع از زندگی خود لذت ببریم و خداوند را ستایش کنیم. آمین

تهیه و تنظیم گلادیس شمعونی