|
بالاخره پس از 2 ساعت و اندی به شهر آسیزی رسیدیم. شهری کوچک و سرسبز که با وجود داشتن کلیسایی بنام حضرت مریم فرشتگان زائران بسیاری از آن دیدن می کردند. به طرف کلیسا روانه شدیم ساختمانی بود بس عظیم که تندیس طلایی مریم مقدس برفراز ستونهای به آسمان برافراشته آن می درخشید.

وارد کلیسا شدیم. بسیار زیبا بود. اما زیباتر از همه ی جلوه های آن، کلیسای کوچک و ساده ای بود که در میان آن قرار داشت، صدای سرود و موسیقی گوش نوازی از آن بنای کوچک به گوش می رسید. به آن نزدیک شدیم عده ای هم در بیرون از آن در سکوت به سرودی که شماسهای سیه چهره می نواختند گوش می دادند. کلیسای کوچک را سن فرانسیس با دست خودش بنا کرده بود. داخل و بیرون آن را با نقاشیهای بسیار ساده ای تزئین کرده بودند. داخل کلیسا خبری از چراغهای برقی نبود و نور آن با شمعهایی که در شمعدانهای کوچک روشن بودند تأمین می شد. اکنون کلیسای کوچک سن فرانسیس مانند قلب تپنده ای در میان آن ساختمان عظیم در حال جوشش بود. در آن نمازخانه کوچک به زانو درآمدیم و دعا خواندیم و سپس به دیدن نقاط دیگری از آن بنا رفتیم. اتاق کوچکی در نزدیکی آن بود که کمربند سن فرانسیس را در آن قرار داده بودند.

به روایتی، هر گاه که می خواست تصمیمات بزرگ و مهمی بگیرد خود را در آن اتاق محبوس می کرد تا بتواند در سکوت با خدای خود مصاحبت کند و در همانجا نیز لحظات آخر عمر خود را تا مرگ گذراند. سپس به زیارت مقبره اش که بسیار ساده بود رفتیم. به سادگی زندگی کوتاهش؛ پس از آن از راهروهای کوچکی که در پشت کلیسا تعبیه شده بود عبور کردیم. از آنجا می توانستیم باغ کوچکی را که تندیس سن فرانسیس با حیوانات در آن قرار داده شده بود از پشت شیشه مشاهده کنیم. در انتهای آن دالان مجسمه ای از فرانسیس مقدس قرار داده شده بود که سبدی در دست داشت و با کمال تعجب دیدیم که دو کبوتر سفید در آن سبد لانه کرده بودند. آن منظره بقدری زیبا و دلنواز بود که گویی کبوتران هنوز هم دارند صدای سن فرانسیس را می شنوند که به آنها می گوید: خداوندتان را شکر کنید برادران پرنده، که به شما بال و پر پرواز داده است. در زیر پای آن تندیس چشمه کوچکی از آب در حال جوشش بود.
پس از آن به طرف شهر قدیمی آسیزی به راه افتادیم. طولی نکشید که در یک جاده سرسبز که از هر دو طرف توسط درختان و دیوار سفید با پنجره های طاقی و تقریباً طولانی احاطه شده بود پیچیدیم از آنجا شکل دیر سن فرانسیس بر بلندای تپه ای نمایان شد.
منظره زیبا و چشم نوازی داشت در میدان پائین شهر پیاده شدیم دروازه کوچک شهر آسیزی با خیابانهای پرشیب و سنگفرش شده اش ما را به خود فرا می خواند ما تنها نبودیم بلکه صدها نفر برای دیدار آن دیر به آنجا آمده بودند. این سخن سن فرانسیس بیادم آمد که می گفت: « آنها را می دیدم که از هر سو می آیند همه جاده ها را پر می کردند و صدای پایشان در گوشهایم می پیچید. »
هنوز هم روح آن قدیس مهربان می تواند شاهد هزاران زائر باشد که می آیند تا دیر ساده او را ببینند و بیشتر با خصوصیات خودش آشنا شوند. کلیسا ساختمان عظیم اما در عین حال شکل ساده ای داشت.
در گنبد آبی رنگ و ساده آن خبری از فرشته های سنگی نبود و فقط ستارگان طلایی بودند که می درخشیدند. دیوارها پوشیده از نگاره هایی بود که با ساده ترین سبک نقاشی رنگ آمیزی شده بودند و قصه های گوناگونی را از مراحل زندگی قدیس فرانسیس و تاریخ شهر باستانی آسیزی بازگو می کردند.


هنوز هم پس از هفتصد و چند سال که از مرگ سن فرانسیس می گذشت می توانستیم سادگی و لطافت روح او را از طبیعت زیبایی که آن شهر را در برگرفته بود دریابیم و به صراحت می توانم بگویم که آسیزی قطعه ای بود از بهشت بر روی زمین بهشتی که روزگاری سایه ی مسیح بر آن گذشت و زیبایی آن را دو چندان ساخت. در هر کوچه و خیابانی از آن شهر مغازه هایی وجود داشت که به فروش صنایع دستی مشغول بودند بیشترین چیزی که در آنها می توانستیم ببینیم مجسمه ها و عکسهای سن فرانسیس با پرندگان بود.
آسیزی با آن خیابانهای سنگفرش شده پرفراز و نشیبش و خانه هایی که اکثراً از سنگ بنا شده بودند و قدمت بسیاری داشتند درست نقطه مقابل شهر آبی ونیز بود. آسیزی بر بالای تپه ای می درخشید و ونیز بر روی آبهای نیلگون.
|