|
قطار قدیمی با آن کوپه های تنگ و راهروهای باریکش بالاخره ما را از پاریس به شهر لورد رساند. فکر نمی کنم هیچکداممان بیش از دو ساعت توانسته بودیم در آن قطار چشم بر هم بگذاریم. بهرحال آن شب را در کنار دوستان و همسفران و مصاحبت با هم به صبح رساندیم. حدود ساعت 8 صبح در زیر نم نم باران به شهر لورد رسیدیم. لورد یک شهر تقریباً کوهستانی است که در دره ای سرسبز در کنار یک رودخانه بنا گردیده. طبیعت زیبا و چشم نواز آن بسیار جذاب بود. در ایستگاه کوچک شهر سه نفر به استقبالمان آمده بودند دو نفرشان از خادمین کلیسا و دیگری دختری از خون و زبان خودمان که سالها بود ساکن فرانسه شده بود. «پیونا» استقبال گرمی از ما شد همه خوشحال بودیم که خدا قسمتمان کرده بود تا به زیارت آن شهر برویم.
گلهای زیبا و رنگارنگ در گوشه و کنار شهر به چشم می خوردند و زیبایی خاصی به آن داده بودند به محل اقامتمان، هتل مرکوری که در آن مستقر شدیم، در کنار رودخانه ساخته شده بود و چشم انداز بسیار گیرایی از پنجره رو به رودخانه داشت.

بعد از کمی استراحت، به همراه جناب خلیفه، به دیدن کلیسای عظیمی که بر بالای چشمه معجزه گر برنادت سوبیرو بنا شده بود بشتافتیم در کلیسایی کوچک که در گوشه ای از آن مجموعه عظیم قرار گرفته بود به زبان خودمان دعا کردیم. و مراسم عشای ربانی را به جا آوردیم و با افتخار توانستیم در آن مکان مقدس برای همه ملتمان دعا کنیم و سلامتی و محبت را از خداوندمان عیسی مسیح طلب نماییم.

در حقیقت سه کلیسای بزرگ بصورت پلکانی بر بالای یکدیگر ساخته شده بودند. از بالای تراس بالاترین کلیسا منظره شهر لورد پیدا بود. باور کردنی نبود هزاران هزار زائر و بیمار که طالب شفا و شفاعت از مادر مقدس بودند به همراهی صدها خادم کلیسا به زیارت آمده بودند مو بر بدن آدم راست می شد. از دیدن آن همه استغاثه ـ آن همه شوق ـ آن همه نظم با وجود زبانها و ملیتهای گوناگون.

در بدو ورود به محوطه بسیار وسیع کلیسای حضرت مریم در وسط میدانی کوچک تندیسی از بانوی مقدس در انتظار زائران چشم به آسمان دوخته بود بینهایت زیبا بود و در پای آن صلیبهای رنگارنگ که نشانه تشکر شفایافتگان بود کاشته شده بودند. 
راه خود را به سوی چشمه معجزه گر ادامه دادیم مردم بسیاری با نظم و ترتیب و با سکوت به دیدن چشمه می رفتند. چند قدم آن طرفتر مجسمه حضرت مریم در جایی که بر برنادت ظاهر شده بود قرار داشت. در طی زمانهای طولانی و بر اثر سایش دستهای زائران سنگ آن صخره کاملاً صیقلی شده بود.
دسته دسته مردم برای دیدن به آنجا می آمدند و سپس در محلی که مخصوص روشن کردن شمع بود نذر خود را ادا می کردند. ما هم به جمع آنان پیوستیم.
بعد به گردشی کوتاه در خیابانهای شهر پرداختیم. ویترین مغازه ها بنظرم عجیب می آمدند. هیچ جای دنیا نمی توان آن همه تندیس گوناگون در اندازه های مختلف را دید. به هر نقطه می نگریستیم صورت مهربانی از بانوی مقدس به ما خیره شده بود و انگار داشت ما را فرا می خواند.
سپس از میان خیابانهای تنگ و سر بالا و پوشیده از سنگفرش به دیدن خانه برنادت سوبیرو رفتیم. آن همه سادگی را تصور نمی کردیم. خانه تقریباً به همان صورت اولیه حفظ شده بود. به همراه قسمتی از پوششهای ساده آن دختر روستایی. هیچ نشانی از تجمل در آنجا دیده نمی شد. گروهی از بازدید کنندگان در آن خانه کوچک و محقر در سکوتی کامل مشغول دعا بودند.

بعد به زیارت کلیسای بسیار عظیمی که در زیر زمین ساخته شده بود شتافتیم. شاید در حدود ده هزار نفر جمعیت را می توانسته به راحتی در دل خود جا دهد. محراب آن با سادگی در وسط آن مجموعه بنا شده بود. و بوی کندر فضای آنجا را آکنده کرده بود جمعیتهای بسیاری بصورت تشکلهای کوچک و بزرگ به آنجا سرازیر شدند گروه خوانندگانی زبر دست به خواندن سرودهای روحانی مشغول بودند حالا متوجه می شدم آن صدای گوشنواز کنار رودخانه از کجا پخش می شد.
در راه بازگشت به هتل، شمعی را که در یک ظرف کاغذی لاله شکل جا گرفته بود از مغازه ای تهیه کردیم. قرار بود به هنگام شب مراسمی در محوطه چشمه معجزه گر بر پا شود.
شب هنگام خود را به آنجا رساندیم با کمال تعجب دیدیم که جمعیت انبوهی قبل از ما شمع به دست آنجا در کنار آن چشمه گرد آمده اند. ما نیز به آنها پیوستیم. یک صف طولانی در کنار رودخانه شکل گرفت. هوا تقریباً تاریک شده بود که صف به حرکت درآمد. شگفت آور بود. مردمی که در ردیفهای نامنظم به حرکت درآمده بودند از ملتهای گوناگون بودند با زبانهای مختلف اما همه در کنار هم یک سرود را می خواندند. سرودی برای بانوی مقدس ما هم می خواندیم، به زبان خودمان، درود درود بر تو ای مملو از برکات ـ درود درود بر تو ای مادر ... مردم با لاله های روشنشان به گرد آن مادر مقدس طواف می کردند. انگار بانو داشت برای همه دعا می خواند و شفاعت ما را نزد پروردگار می برد. و از خدایش درخواست می کرد تا رحمتش را همچون باران بر سرمان بباراند. خطی از لاله های روشن دل تاریکی را می شکافت. به نزدیکی کلیسای بزرگی که بر بالای چشمه بنا شده بود رسیدیم و در آنجا توقف کردیم. و دعای شیرین سلام ای مریم مقدس را به هفت زبان گوناگون از جمله زبان آشوری شنیدیم و خواندیم. چقدر لذت بخش بود. در مملکتی بیگانه به زبان مادریمان به ملکه زمین و آسمان درود بفرستیم فکر می کنم آن شب بیاد ماندنی ترین شب زندگیمان باشد. جای همه عزیزانمان خالی.
|